يَكادُ البَرقُ يَخطَفُ أَبصارَهُم كُلَّما أَضاءَ لَهُم مَشَوا فِيهِ وَ إِذا أَظلَمَ عَلَيهِم قامُوا وَ لَو شاءَ اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمعِهِم وَ أَبصارِهِم إِنَّ اللّهَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ «20»
(نزديك است که برق ديدههاي آنان را بربايد، هر وقت براي ايشان روشني پديدار شود در آن حركت ميكنند و هنگامي که تاريك شد درنگ مينمايند، و اگر خدا بخواهد گوش و چشمهاي ايشان را ميبرد و خدا بر هر چيز تواناست)
(لغت و اعراب كلمات آيه)
يكاد مضارع كاد از افعال مقاربه بمعناي يقرب است يعني نزديك ميشود يخطف بمعناي اخذ بسرعت و بمعناي ربودن آمده است چنان که در آيه إِلّا مَن خَطِفَ الخَطفَةَ«2» بمعني دوم آمده است مراد بابصار نور بصر است زيرا ابصار بكسر همزه ديدن است و عين آلت ديدن و بصير بمعناي بينا ميباشد يعني نزديك بود شدّت نور برق چشم آنان را كور كند چنان که از ذيل آيه
1- سوره صف آيه 8 (خدا نور هدايت خود را تمام ميكند اگر چه كفار مايل نباشند)
2- سورة الصافات آيه 10 (مگر كسي که بربايد)
جلد 1 - صفحه 429
همين معني استفاده ميشود که فرموده «لَو شاءَ اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمعِهِم وَ أَبصارِهِم» و ممكن است تقدير ذيل آيه چنين باشد که يكاد الرعد يذهب بسمعهم و امّا تشبيه آيه كريمه با منافقين همانطور که قبلا بيان شد برق دعوت پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم و معجزات باهرات آن حضرت و احكام و دستورات ديني نزديك بود که چشم آنان را كور كند زيرا بعلّت مرض قلبي نفاق چشم دل آنها تاب ديدن خورشيد معارف دين را نداشت و مانند شخصي که در بيابان تاريكي در شب باراني راه را گم كند و فقط همين که برق بجهد چند قدمي راه برود ولي بمجردي که روشنايي برق تمام شد باز در حال حيرت بماند منافقين هم اگر چه در دنيا بواسطه نور اسلام از احكام ظاهري دين از طهارت ظاهر بدن و حفظ جان مال و غيره استفاده ميكنند ولي همين که عمرشان تمام شد باز در تاريكي كفر و نفاق باطني خود واقع ميشوند و اگر ميخواست خدا در همين دنيا هم كفرشان را ظاهر ميكرد و در انظار مسلمين رسواشان مينمود زيرا خدا بر هر چيزي توانا است و تحقيق كلام در ذيل اينکه آيه در سه مقام است:
«مقام اول»
در معناي مشيّت و اينكه آيا مشيّت و اراده در خدا يكي است يا دو مفهوم مغايرند و آيا اراده چنان که حكما و عدهاي از محققين گفتهاند از صفات ذات است يا چنان که متكلّمين پنداشتهاند از صفات فعل ميباشد و روي همين بيان است که حكما عالم را قديم زماني دانسته زيرا اراده از صفات ذات است و چون بنا بر قول طرفين اراده از مراد منفك نيست پس بايد عالم قدم زماني داشته باشد ولي ذاتا حادث است چون معلول علّت است ولي متكلّمين عالم را هم ذاتا و هم زمانا حادث دانستهاند و مسبوق بعدم زيرا بعقيده آنان اراده از صفات فعل خداي تعالي است و تحقيق كلام اينست که افعال اختياريه که از عبد صادر ميشود مترتّب
جلد 1 - صفحه 430
بر 7 امر است:
1- تصور فعل که خطور قلبي است 2- تصور فائده فعل 3- تصديق به اينكه اينکه فايده بر اينکه فعل مترتب است 4- تصديق به اينكه اينکه فعل براي فاعل از تركش نافعتر است 5- عزم بر ايجاد فعل براي ترتب فائده بر آن 6- حركت عضلات و جوارح براي انجام فعل 7- ايجاد بمعناي مصدري که امر ربطي است ما بين فاعل که موجد فعل و فعل که موجد ميباشد و همين که اينکه هفت امر محقق شد فعل از عبد صادر ميشود و امّا در مورد افعال خدا اكثر امور فوق الذكر براي ايجاد فعل از طرف خدا لازم نيست بلكه محال است يعني در افعال خدا تصور، تصديق، جزم، عزم، و حركت عضلات نيست چون همه اينها حوادث است و حق محل حوادث نيست ولي در افعال خدا 2 امر معتبر است:
1- علم بصلاح فعل که اينکه فعل بخصوصيات زمانيه و مكانيه و شخصيه داراي مصلحت است که اينکه علم عين ذات است 2- ايجاد بمعناي مصدري که امر ربطي بين فاعل و فعل ميباشد چنان که گذشت و پس از تحقق اينکه دو تحقّق فعل (بمعناي اسم مصدري پيدا ميكند) كساني که اراده را از صفات ذات دانستهاند ميگويند همان علم بصلاح فعل از طرف خدا اراده نام دارد و كساني که اراده را از صفات فعل شمردهاند ايجاد را اراده پنداشتهاند و ميتوان گفت که نزاع اينکه دو دسته لفظي است و الّا حقيقت ايجاد هم علم بصلاح لازم دارد چنان که خبر معروف
1» «خلقت الاشياء بالمشيئة و خلقت المشيئة بنفسها»«
يعني موجودات را بواسطه ايجاد آفريدم ولي ايجاد را خود بخود يعني براي خلقت ايجاد احتياج بايجاد ديگري نبوده که تسلسل لازم آيد و بنا بر اينکه تحقيق حق مطلب اينست که چون ايجاد امري اختياري است و بايد از روي اراده موجود شود علم بصلاح را اراده و ايجاد را مشيّت ميناميم
1- كفاية الموحدين جلد اول
جلد 1 - صفحه 431
و امّا قول حكماء که چون اراده را از صفات ذات دانستهاند و با توجه باصل (عدم انفكاك اراده از مراد) مجبور شدهاند عالم را قديم زماني بدانند فاسد است زيرا اشكالي ندارد که خدا علم بصلاح فعلي در زمان مخصوصي داشته باشد يعني آن فعل در اينکه زمان مصلحت دارد و بايد تحقق پيدا كند نميتوان گفت اراده از مراد منفكّ گرديده است بلي اگر فرض شود فعل قبل از زمان مخصوص يا بعد از آن زمان متحقق شده انفكاك مذكور لازم آمده است
«مقام دوم»
در معناي شيء است که در كلمه «إِنَّ اللّهَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ» گذشت اينجا هم بر حسب تذكر يادآور ميشويم عدّهاي گفتهاند که شيء مساوق وجود است مفهوما و اينکه دسته ميگويند شيء همان موجود است دسته دوم گويند شيء مفهوما عدم و معدوم است و اينكه گفته شده است خدا بر هر شيء تواناست مراد اينست که خدا ميتواند معدوم را موجود كند دسته ديگر شيء را حال دانستهاند (حال واسطه بين وجود و عدم يا موجود و معدوم است بنا بر قولين) و هر سه قول خالي از اشكال نيست امّا قول دسته اول از دو جهت باطل است:
1- وجود و موجود اعمّ از واجب و ممكن است در صورتي که وجود واجب متعلّق قدرت قرار نميگيرد پس نميتوان شيء را موجود دانست 2- در صورتي که مراد از شيء وجود باشد قدرت بر ايجاد وجود تحصيل حاصل و محال است.
و امّا قول دسته دوم نيز از دو جهت فاسد است 1- چون عدم اعمّ از ممتنع و ممكن است و ممتنع متعلّق قدرت قرار نميگيرد
جلد 1 - صفحه 432
2- چون عدم بوصف عدميّت نقيض وجود است بنا بر اينکه قابل اينكه وجود شود نيست زيرا اگر عدم وجود شود اجتماع نقيضين لازم ميآيد و باطل است و روي همين اصل گفتهاند در عدم تأثير و تأثّر نيست و امّا قول سوم که شيء را واسطه بين وجود و عدم دانستهاند فساد اينکه قول بديهي است زيرا با توجه به اينكه عدم و وجود نقيض يكديگرند واسطهاي بين اينکه دو معقول نيست زيرا اينکه واسطه يا اجتماع عدم و وجود است يا ارتفاع آنها و هر دو باطل است بلكه تمام قضاياي باطله مثل اجتماع ضدّين دور و تسلسل و خلف و اجتماع مثلين چون برگشت آنها به اجتماع نقيضين يا ارتفاع آن ميباشد باطل است و امّا تحقيق كلام اينست که مراد از شيء ممكن الوجود است که نسبتش بوجود و عدم مساوي است يعني خدا ميتواند ممكن را هم موجود نمايد و هم معدوم زيرا ممكن نه واجب است و نه ممتنع که متعلّق قدرت قرار نگيرد و امّا اطلاق شيء بر خدا مجازي است و لذا گفتهاند که هو شيء لا كالاشياء يعني خدا شيء است نه مانند اشياء و منطبق بر همين بيان است قول سبزواري که گفته است الشيء ما يشيء وجوده که كلمه ما در اينکه جمله بمعناي ممكن است که اگر خواسته شود موجود ميشود.
«مقام سوم»
در معناي قدرت و قدير است: قدرت گاهي تعبير شده است بتساوي فعل و ترك آن و گاهي هم تعبير شده است به اينكه اگر بخواهد انجام دهد و اگر نخواهد انجام ندهد و در مقام توضيح كلام بايد دانست که فاعل منتسب بفعل داراي اقسامي است:
1- فاعل بالطبع مانند احراق آتش و رطوبت آب
جلد 1 - صفحه 433
2- فاعل بالجبر مانند اكراه شخصي براي ايجاد فعلي بدون اختيار 3- فاعل بالقسر مثل حركت جسمي بطرف مخالف جاذبه خود مانند سنگي بطرف بالا يعني بر خلاف طبع 4- فاعل بالقهر مانند سقوط جسم ثقيلي بر زمين 5- فاعل بالتجلّي که علم بفعل دارد و سابق بر فعل هم هست و علم او عين ذات فاعل ميباشد مانند استعمال نفس قواي نفسانيه را 6- فاعل بالعناية که علم سابق بر فعل و زائد بر ذات فاعل ميباشد مانند سقوط از مكان مرتفعي بمجرد تخيّل و توهم 7- فاعل بالرضا که علم عين فعل و عين ذات فاعل است مانند انشاء نفس صور خياليّه را 8- فاعل بالقصد که علاوه بر علم بفعل داعي و قصد لازم است مانند تكلّم و رفت و آمد انسان و امّا در افعال الهي عدّهاي خدا را فاعل بالرضا دانسته مانند عرفاء و بعضي فاعل بالتجلّي گمان كردهاند مانند اشراقيين و برخي فاعل بالعناية پنداشتهاند مثل مشّائين و دستهاي فاعل بالقصد مانند متكلّمين و حق اينست که افعال الهي از روي حكمت و مصلحت و تابع مصالح نفس الامريه و از روي علم و اختيار است و معناي قدرت نيز همين است لذا گفتهئيم که اختيار صفتي مغاير قدرت نيست بلكه در مفهوم قدرت اختيار مأخوذ است بنا بر اينکه خدا نه فاعل بالرضا است که علم عين فعلش باشد و نه بالتجلّي است و نه بالعناية که اراده در او مأخوذ نباشد و نه فاعل بالقصد است که احتياج بتصور و تصديق داشته باشد بلكه فاعل بالاراده است و اينجا است که متذكر شدهايم اطلاق علّت تامه بر خدا صحيح نيست زيرا تأثير علّت در معلول خود بدون اختيار و قهري است و علّت قدرت بر عدم تأثير
جلد 1 - صفحه 434
در معلول ندارد بلي او علّت فاعلي است که در افعالش مصلحت در ايجاد و قابليت در موجود ملحوظ است و لذا دو قاعده مسلّمة بين حكماء که: الواحد لا يصدر عنه الّا الواحد و الواحد لا يصدر الا عن الواحد«1» مخصوص علت تامه ميباشد و در حق خداي تعالي جاري نيست زيرا منشأ اختلاف در افعال خدا اختلاف حكم و مصالح است و به بساطت ذات فاعل لطمهاي نميزند براي توضيح بيشتري به كلم الطيّب جلد اول صفحه 49 تا 51 رجوع شود