روایت:الکافی جلد ۸ ش ۲۵۱
آدرس: الكافي، جلد ۸، كِتَابُ الرَّوْضَة
سهل عن محمد بن الحسن عن محمد بن حفص التميمي قال حدثني ابو جعفر الخثعمي قال :
الکافی جلد ۸ ش ۲۵۰ | حدیث | الکافی جلد ۸ ش ۲۵۲ | |||||||||||||
|
ترجمه
هاشم رسولى محلاتى, الروضة من الكافی جلد ۲ ترجمه رسولى محلاتى, ۴
ابو جعفر خثعمى گويد: چون عثمان ابو ذر را بربذه تبعيد كرد امير مؤمنان و عقيل و حسن و حسين عليهم السّلام و عمار بن ياسر رضى اللَّه عنه او را بدرقه كردند و در وقت خداحافظى امير مؤمنان عليه السّلام فرمود: اى ابا ذر براستى كه تو تنها براى خداى عز و جل (در برابر عثمان) خشم كردى، پس بهمان كس كه بخاطر او خشم كردى اميدوار باش، و همانا اين مردم (يعنى عثمان و دار و دستهاش) از وجود تو بر دنياى خود ترسيدند (و بودن تو را مزاحم دنياى خود ديدند) ولى تو از كارهاى آنها بر دين خود بيمناك شدى، و از اين رو اينها تو را از حومه خود كوچ دادند و ببلا و گرفتارى آزمودند، و بخدا سوگند اگر همه آسمانها و زمين بروى بندهاى بسته باشد و آن بنده تقواى خدا را پيشه كند خداوند براى او گشايشى (از آن بلا و گرفتارى) مقرر سازد، پس مبادا چيزى جز حق و راستى تو را به انس و همدمى گيرد، و چيزى جز باطل و نادرستى بهراس اندازد. آنگاه عقيل بسخن آمده و چنين گفت: اى ابا ذر تو بخوبى ميدانى كه ما تو را دوست داريم، و ما هم بخوبى دانستهايم كه تو ما را دوست دارى، و تو در حق ما مراعات كردى آنچه را مردم ديگر بجز اندكى از آنها آن را ضايع كردند، پاداش تو با خداى عز و جل خواهد بود، و بهمين خاطر بود كه اينان بيرونت كردند. و از وطن آوارهات ساختند پاداشت بر خداى عز و جل، از خدا پرهيز داشته باش، و بدان كه تن ببلا ندادنت از بىتابى است، و دير پنداشتن تندرستى و رفع بلا از نوميدى است (يعنى اگر حاضر بتحمل در بلا نباشى شخص بىتابى هستى. و اگر خيال كنى رفع آن بطول ميانجامد و با خود بگوئى چرا از اين بلا آسوده نمىشوم دليل بر نوميد بودنت از درگاه خداوند است) پس نوميدى و بىتابى را از خود دور كن (و مردانه به ايست) و بگو: «حسبى اللَّه و نعم الوكيل» (خدا مرا بس است و چه نيكو وكيل و تكيه گاهى است). سپس حضرت حسن بن على عليه السّلام بسخن آمده فرمود: عموجان اين مردم با تو آن كردند كه ديدى، و همانا خداى عز و جل در فرازمندترين ديدگاه اين وضع را مىنگرد، پس ذكر دنيا را با ياد مرگ و جدائى از آن از سر بنه، و سختى آنچه را بر تو ميرسد بخاطر آسودگى و سعادت سرانجامش بر خود هموار كن، و شكيبا باش تا پيغمبرت (ص) را ديدار كنى با حال خوشنودى و رضايت از تو ان شاء اللَّه. سپس حسين عليه السّلام بسخن آمده فرمود: اى عموجان براستى كه خداى تعالى توانا است كه اين وضع (جانخراشى) را كه مىبينى دگرگون كند و او است كه هر روز در كارى است (و تغييرات و تحولات همه بدست او است)، همانا اين مردم دنياى خود را از تو دريغ داشتند و تو هم دين خود را از آنها بازداشتى و راستى كه تو چه بىنيازى از آنچه آنان از تو دريغ داشتند و چه نيازمندند آنان بدان چه تو از آنها بازداشتى، بر تو باد بصبر كه براستى خير و خوبى در صبر است، و صبر پيشه كردن از بزرگوارى است، و بىتابى مكن كه بىتابى سودت نبخشد. سپس عمار رضى اللَّه عنه آغاز سخن كرده چنين گفت: اى ابا ذر خدا بهراس و وحشت اندازد آنكه تو را بهراس انداخت و بترساند آنكه تو را ترساند و براستى سوگند بخدا كه چيزى مردم را از حقگوئى باز نداشته جز دل بستن بدنيا و دوستى آن، بدان كه طاعت و فرمانبردارى در پرتو اكثريت است (مجلسى (ره) گويد يعنى مردم عموما تابع اكثريت هستند اگر چه آن اكثريت بر باطل باشد، و ممكن است مقصود اين باشد كه طاعت با جماعت اهل حق است ...) و سلطنت و فرمانروائى از آن كسى است كه بدان دست يافته، و براستى اين گروه مردم را براى رسيدن بدنياشان دعوت كردند و آنها دعوتشان را پذيرفتند و در مقابل دين خود را بدانها دادند و در نتيجه زيان دنيا و آخرت را بردند و زيان آشكارا براستى همين است. آنگاه ابو ذر رضى اللَّه عنه بسخن آمده گفت: سلام و رحمت خدا بر همگى شما باد، پدر و مادرم بقربان اين چهرهها كه براستى هر گاه من شما را مىبينم بياد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم مىافتم، و دلخوشى من در سكونت مدينه تنها شما بوديد، ولى بودنم در مدينه بر عثمان ناگوار بود (و مرا مزاحم كارهاى خويش ميديد) چنانچه در شام نيز توقف من بر معاويه ناگوار مينمود و از اين رو تصميم گرفت مرا بشهر ديگرى تبعيد كند. من از او خواستم كه آن شهر را كوفه قرار دهد (و مرا بكوفه تبعيد كند) ولى او بخيال خود ترسيد اگر من بكوفه روم آن شهر را بر عليه برادرش (وليد بن عقبه كه برادر مادرى عثمان بود) بشورانم، و بخدا سوگند خورد كه مرا بشهرى تبعيد كند كه در آنجا هيچ گونه همدمى نداشته باشم و آوازى نشنوم، و براستى كه من جز خداى عز و جل يار و ياورى نخواهم و در پناه او هراس و وحشتى ندارم، خدا مرا بس است و معبودى جز او نيست بر او توكل كنم و او است پروردگار عرش بزرگ و درود خدا بر آقاى ما محمد و خاندان پاكش باد.
حميدرضا آژير, بهشت كافى - ترجمه روضه كافى, ۲۵۱
ابو جعفر خثعمى مىگويد: هنگامى كه عثمان ابو ذر را به ربذه تبعيد كرد امير مؤمنان و عقيل و حسن و حسين عليهما السّلام و عمار بن ياسر رضى اللَّه عنه او را بدرقه كردند. امير مؤمنان عليه السّلام فرمود: اى ابا ذر! براستى تو تنها براى خداوند سبحان خشم گرفتى پس از همان كسى اميد بر كه براى او خشم گرفتهاى. اين مردم از تو براى دنياى خويش هراسيدند ولى تو از كارهاى ايشان بر دين خود هراسناك شدى و از اين رو آنها تو را از پيرامون خويش راندند و به بلايت گرفتار آوردند. بخدا سوگند اگر همه آسمانها و زمين به روى بندهاش بسته باشد و آن بنده تقواى خدا را پيشه كند خداوند براى او گشايشى مقرر فرمايد، پس مباد چيزى جز حق و راستى تو را به انس و همدمى گيرد و جز باطل و نادرستى به هراست افكند. آن گاه عقيل به سخن آمد و گفت: اى ابا ذر! تو مىدانى كه ما تو را دوست داريم و ما مىدانيم كه تو ما را دوست دارى و تو در حق ما امورى را مراعات كردهاى كه ديگران جز اندكى، آن را ضايع كردند، پاداش تو بر خداى عزّ و جلّ خواهد بود، و از همين روى اين جماعت تو را بيرون راندند و از وطن آوارهات ساختند، پس پاداشت بر خداى باد. تقوى خداى را در پيش گير و بدان كه شانه خالى كردن از بلا، برخاسته از بىتابى است و دير پنداشتن تندرستى و رفع بلا، از نوميدى است، پس نوميدى و بىتابى را وارهان و بگوى: خدا مرا بس و چه نيكو وكيل و تكيهگاهى است. سپس حسن بن على عليه السّلام چنين فرمود: عموجان! اين مردم با تو آن كردند كه ديدى و همانا خداوند سبحان از والاترين ديدگاه وضع تو را مىنگرد، پس ياد دنيا با ذكر مرگ و جدايى از آن از سر بنه و سختى آنچه را بر تو مىرسد به خاطر آسودگى و سعادت سرانجامش بر خود هموار كن و شكيبا باش، تا پيامبرت را ديدار كنى در حالى كه او از تو خوشنود است، إن شاء اللَّه. سپس حسين عليه السّلام چنين فرمود: عموجان! همانا خداوند تبارك و تعالى مىتواند آنچه را ديدى دگرگون سازد و او هر روز در كارى است. همانا اين جماعت، تو را از دنيايشان بازداشتند و تو هم در برابر، آنها را از دين خود بازداشتى، و تو چه بىنيازى از آنچه ايشان تو را از آن بازداشتند و آنها چه نيازمندند به آنچه تو از ايشان بازداشتى، پس بر تو باد شكيبايى كه خير از شكيبايى برمىخيزد و شكيبايى از كرامت، و بىتابى را وارهان كه بىتابى بىنيازت نسازد. سپس عمّار رضى اللَّه عنه چنين گفت: اى ابا ذر! خداوند به هراس افكند، آنكه تو را به هراس افكند و بترساند، آنكه تو را ترساند. براستى سوگند بخدا كه چيزى مردم را از گفتن حق باز نداشت، مگر دل بستن به دنيا و دوست داشتن آن. بدان كه طاعت و فرمانبرى با جماعت است و حكومت از آن كسى است كه بر آن چيرگى يابد. همانا اين جماعت، مردم را به دنيايشان فرا خواندند و مردم بديشان پاسخ گفتند و دينشان را بديشان بخشيدند، پس دنيا و آخرت را زيان دادند و اين است همان زيان آشكار. سپس ابو ذر رضى اللَّه عنه چنين گفت: سلام و رحمت و بركات خداى بر شما باد و پدر و مادرم فداى اين چهرههايى باد كه هر گاه ايشان را مىبينم به ياد پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىافتم. دلخوشى من از بودن در مدينه تنها شما بوديد، ولى بودنم در مدينه بر عثمان گران بود چنان كه در شام بر معاويه، و از همين رو تصميم گرفت مرا به شهر ديگرى تبعيد كند. من از او خواستم مرا به كوفه تبعيد كند ولى او به خيال خود ترسيد كه اگر من به كوفه روم آن شهر را عليه برادرش [وليد بن عقبه] بشورانم، و بخدا سوگند خورد كه مرا به شهرى تبعيد كند كه در آن نه همنشينى داشته باشم و نه آوازى بشنوم، و بخدا سوگند كه من نمىخواهم مگر آنكه خداى را به يارى و ياورى گيرم و من در پناه او هراس و وحشتى ندارم. بس است مرا خدا و معبودى جز او نيست. بر او توكل مىكنم و اوست پروردگار عرش عظيم و درود خدا بر آقاى ما محمّد و خاندان پاكش.